الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

503

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( امام عسكرى ع ) ، چون بر من گذر مىكرد به او از نيازمندى خود شكايت كردم و سوگند ياد كردم كه يك درهم و بيشتر ندارم و چاشت و شام ندارم ، گفت : تو به خدا سوگندِ دروغ مىخورى ، با اينكه صد اشرفى گنج كرده‌اى و زير خاك نمودى ، و اين گفتار من براى ندادن عطا نيست ، اى غلام آنچه با خوددارى به او بده ، غلام او صد دينار به من داد ، سپس به من رو كرد و فرمود : تو در وقتى كه نيازى به آنها دارى از آنها محروم خواهى ماند ، مقصودش آن اشرفيهاى زير خاك من بود ، و درست هم فرمود و همچنان شد كه فرمود ، من 200 دينار زير خاك كردم و گفتم پشتوانه و پس انداز باشد براى ما ، و براى هزينه بيچاره شدم و همهء درهاى روزى به روى من بسته شد و روى آنها را گشودم ، و بناگاه معلوم شد كه پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را يك جا برداشته و گريخته و به يك پولِ آن دستم نرسيد . ( 1 ) 15 - على بن زيد . . . گفت : من اسبى داشتم و بدان مى نازيدم و در هر جا از او سخن مىگفتم ، يك روز خدمت ابى محمد ( امام حسن عسكرى ع ) رسيدم ، به من فرمود : اسبت چه شد ؟ گفتم : آن را دارم و هم اكنون بر در خانهء شما است و از آن پياده شدم ، فرمود : تا شب نرسيده اگر خريدارى پيدا كردى آن را عوض كن و تأخير مكن ، كسى بر ما وارد شد و رشتهء سخن را بريديم و من انديشناك برخاستم و به خانه‌ام رفتم و به برادرم گزارش دادم . در پاسخ گفت : من نمىدانم در اين باره چه بگويم ، و از آن دريغم آمد و از فروشش به مردم رشك بردم ، و چون شب كرديم نوكرى كه آن اسب را تيمار مىكرد آمد و گفت : اى آقاى من